روایت خبرنگار اعزامی روابط عمومی دانشگاه صنعتی تبریز از آیین تاریخی وداع در مصلی تهران
تهران، آن صبح، دیگر تنها یک شهر نبود؛ قلبی بود که گویی تمام رگهای ایران، خون خویش را به سوی آن روانه کرده بودند تا در ماتم فقدان جانسوز قائد امت و رهبر شهید انقلاب، شهید امام خامنهای، به سوگ بنشینند.
از نخستین سپیدهدم، جادهها دیگر راه نبودند؛ رودخانههایی بودند از انسانهایی که از دورترین روستاها، شهرها و استانهای این سرزمین، آرام و پیوسته به سوی پایتخت جاری بودند. هر اتوبوس، هر خودرو و هر قطار، قصهای از سفری مشترک را روایت میکرد؛ سفری که مقصدش نه فقط تهران، بلکه حضوری در یکی از ماندگارترین و جانگدازترین روزهای حافظه معاصر ایران بود؛ روز وداع با پدری که چراغ راه ملتی بزرگ بود.
بهعنوان خبرنگار اعزامی روابط عمومی دانشگاه صنعتی تبریز، از همان لحظه ورود، تهران را در هیأتی دیگر دیدم؛ شهری که هیاهوی همیشگیاش جای خود را به وقاری آمیخته با اندوه و حسرتی عمیق داده بود. خیابانها، میدانها و گذرگاهها، سرشار از جمعیتی بود که با گامهایی آرام، اما ارادهای استوار، به سوی مصلی روان بودند تا برای آخرین بار با پیکر مطهر شهید امام خامنهای وداع کنند. گویی شهر، دیگر از سنگ و سیمان ساخته نشده بود؛ از دلهایی ساخته شده بود که در فراق قائد امت، یکپارچه در کنار هم میتپیدند.
هرچه به مصلی نزدیکتر میشدم، موج انسانها فشردهتر و بیکرانهتر میشد. مصلی بارها از جمعیت لبریز میشد و ساعتی بعد، با خروج گروهی، بار دیگر در چشم برهمزدنی از موج تازهای از مردم پر میشد. این آمدن و رفتن، پایان نداشت؛ انگار رودی بود که سرچشمهاش در سراسر ایران میجوشید و در این نقطه به هم میرسید تا عشق و ارادت را به پای بیرق بر زمین افتادهای نثار کند.
آفتاب تیرماه، بیرحمانه بر شانههای شهر میتابید. گرمای هوا، نفس را سنگین میکرد و آسفالت خیابانها از شدت حرارت میدرخشید، اما در چهره مردمی که ساعتها ایستاده بودند، کمتر نشانی از شکایت دیده میشد. بطریهای آب، بیهیچ چشمداشتی میان غریبهها دستبهدست میشد؛ سایههای اندک تقسیم میشد و مهربانی، بیآنکه نامی داشته باشد، در میان جمعیت جاری بود. گویا روح بلند رهبر شهید انقلاب در تکتک این دلبستگان حلول کرده بود و مهر را میافشاند.
در ازدحام جمعیت، پیرمردی را دیدم که با گامهایی آرام پیش میرفت و جوانی بیدرنگ بازوی او را گرفت. مادری کودک خستهاش را در آغوش فشرده بود و زنی ناشناس برای آرام کردن او آب تعارف میکرد. مردی صندلی همراه خود را به سالمندی سپرد که توان ایستادن نداشت. آن روز، نسبتها نه با نام و نشان، که با انسانیت و حب قائد امت معنا میشد.
صدای گامها، زمزمهها، دعاها و نوای مرثیه، در فضای مصلی و خیابانهای اطراف میپیچید و تهران را به صحنهای بدل کرده بود که در آن، میلیونها روایت انسانی، همزمان نوشته میشد. هر چهره، داستانی داشت؛ هر نگاه، خاطرهای را از شهید امام خامنهای در خود حمل میکرد و هر قدم، گواهی بود بر حضوری که در حافظه شاهدانش ماندگار خواهد ماند.
در میان این دریای اشک و ماتم، ناگهان نوای امیدبخش آقای شهید در بلندگوهای مصلی پیچید، همچون آیهای از صبر و ایستادگی در فضای داغدار شهر طنینانداز شد. کل جمعیت حاضر با شنیدن صدای امام شهیدشان گریهای از جنس دلتنگی سر دادند.
آن روز، تهران تنها میزبان یک آیین نبود؛ میزبان انبوهی از احساسات، خاطرات، دلتنگیها و روایتهایی بود که از گوشهوکنار ایران به هم رسیده بودند. خورشید آرامآرام به میانه آسمان رسید و سپس رو به غروب گذاشت، اما موج جمعیت همچنان ادامه داشت؛ موجی که نه گرمای هوا توانسته بود آن را از حرکت بازدارد و نه گذر ساعتها از شوق حضورش بکاهد. گویی عهدی دوباره با آرمانهای رهبر شهید انقلاب در دل این امت بسته میشد.
هنگامی که واپسین پرتوهای خورشید بر گنبدها و خیابانهای تهران مینشست، شهر هنوز در آغوش همان رود خروشان انسانها نفس میکشید؛ رودی که از دل ایران برخاسته بود و در حافظه این سرزمین، تصویری ماندگار از همدلی، حضور، و تجدید بیعتی تاریخی با نائب بر حقش بر جای گذاشت؛ تصویری که سالها بعد نیز، هرگاه از آن روز سخن به میان آید، در ذهن شاهدانش زنده خواهد شد و روایتگر پیوند ناگسستنی امت با امامت خواهد بود.

نظر شما :